من از آن روز که در بند توام آزادم. . .

من از آن روز که در بند توام آزادم. . .

" اخوان ثالث "
اگر دستم رسد روزي كه انصاف از تو بستانم
قضاي عهد ماضي را شبي دستي برافشانم
چنانت دوست ميدارم كه گر روزي فراق افتد
تو صبر از من تواني كرد و من صبر از تو نتوانم
دلم صدبار ميگويد كه چشم از فتنه برهم نه
دگر ره ديده ميافتد بر آن بالاي فتانم
ترا در بوستان بايد كه پيش سرو بنشيني
وگرنه باغبان گويد كه ديگر سرو ننشانم
رفيقانم سفر كردند هر ياري به اقصائي
خلاف من كه بگرفتست دامن در مغيلانم
بدريائي در افتادم كه پايانش نميبينم
كسي را پنجه افكندم كه درمانش نميدانم
فراقم سخت ميآيد وليكن صبر ميبايد
كه گر بگريزم از سختي، رفيق سست پيمانم
مپرسم دوش چون بودي بتاريكي و تنهائي؟
شب هجرم چه ميپرسي كه روز وصل حيرانم؟
شبان آهسته مينالم، مگر دردم نهان ماند
بگوش هركه در عالم، رسيد آواز پنهانم
دمي بادوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادي نميخواهم كه با يوسف بزندانم
من آن مرغ سخندانم كه در خاكم رود صورت
هنوز آواز ميآيد بمعني، از گلستانم

" رضا براهنی "

شبی بوالحسن خرقانی نماز می کرد آوازی شنید: که هان
بوالحسنوا خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگویم تا
سنگسارت کنند ؟
شیخ گفت: ای بار خدایا خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم و
از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت
نکند ؟!؟
آوازآمد: نه از تو نه ازمن !!

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو هم درد من مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من میدانم
که تو از دوری خورشید چه ها می بینی
تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینی
هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی
همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی
من مگر طالع خود در تو توانم دیدن
که توهم آینه بخت غبار آگینی
باغبان خار ندامت به جگر میشکند
برو ای گل که سزاوار همان گلچینی
نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کند شکوه ز هجران لب شیرینی
تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان
گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی
کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد
ای پرستو که پیام آور فروردینی
"شهریارا" اگر آیین محبت باشد
چه حیاتی و چه دنیای بهشت آیینی

همه می دویدند ، یکی گفت اینجا چرا ایستاده ای ؟ ! جشن نوروز بزودی فرا می رسد باید آن را با خویشاوندانت پاس بداری !
جمشید با تعجب گفت فردا جشن نوروز را آغاز می کنم ! چرا امروز می دوید ؟
آن مرد گفت جمشید ده هزار سال پیش این جشن را بر پا نمود ! زودتر به خانه ات رو که خویشاوندانت چشم به در دارند !
جمشید از خواب پرید و فهمید جشن نوروز جاودانه است .
او نوروز را به روشنی و بزرگی برگزار نمود و در آنجا رو به ایرانیان کرد و گفت : اگر شدنی بود هر روز را نوروز می نامیدم ...
نوروز ماند چون همراه بود با سرشت آدمیان و طبیعت همانگونه که ارد بزرگ می گوید : نوروز ایرانیان ، فرخنده جشن زمین و آدمیان است و چه روزی زیباتر از این ؟ .

رسم است زیبایی ها را می نویسند و
بعد ها افسانه می خوانندش
و نسل به نسل , آدم ها با ولع
تمام کلمه هایش را می خوانند و حفظ می کنند
حقیقت را که بنویسی
نه کسی می خواند
نه کسی حفظش می کند
حقیقت , آنقدر زشت است گاهی که آدم ها ترجیح می دهند در عمیق ترین نقطه قلبشان , به خاکش بسپارند


دانشمندان دانشگاه كرنل روی Iapetus عجیبترین قمر سیاره كیوان، غبار خارجی كشف كردهاند.
این قمر به این معروف است كه دو نیمكره كاملا متضاد از هم دارد، به طوری كه یكی مثل ذغال سیاه و نیمكره دیگر مثل برف
سفید است!!
در مقاله جدید مجله علمی ساینس آمده است: این البته یك مشكل اساسی در جهان نیست، اما معمایی است كه قرنها
ذهن اخترشناسان را به خود مشغول كرده است.
دانشمندان ارزیابی كردهاند كه نیمه تاریكتر Iapetus نتیجه بمباران این سمت قمر توسط زبالههای گرد و غباری ناشی از
یكی دیگر از اقمار سیاره كیوان موسوم به phoebe است كه در جهت مقابل قمر Iapetus میگردد.

چند روز پیش توی دانشگاهمون یه نمایشگاه کتاب برپا شده بود که خیلی با حال بید
خصوصا غرفه ی ادبیاتش.. ( ولی امان از قیمت کتابا !! )
تو مقدمه ی یه کتاب جمله ی جالبی دیدم که واستون مینویسمش ( امیدوارم شمام خوشتون بیاد )
" و عشق یعنی دوست داشتن آنچه دوست داشتنی نیست وگر نه فضیلتی در آن نیست همانگونه که گذشت یعنی
بخشودن نابخشودنیها وگر نه فضیلتی در آن نیست و امید یعنی دلگرمی به هنگام یاس وگر نه فضیلتی در آن نیست . "
" فروغ فرخزاد "

هر روز عمرم از ديروز بد تره
عمري كه هر نفس بي غم نمي گذره
دلگير و خسته ام، بي روح و ساكتم
نبضم نمي زنه، پلكم نمي پره
مي دونم، امشبم از خواب مي پرم
از گريه ، تا سحر خوابم نمي بره
اين زنده موندنه،بازنده موندنه
بي دوست،زندگي! مرگ از تو بهتره
اون روبروم داره پرواز مي كنه
مي بينمش هنوز از پشت پنجره
هي دَس تكون مي دم هي داد مي زنم
اون سنگدل ولي هم كوره هم كره
حتي اگه من از اين عشق بگذرم
قلب شكسته م از حقش نمي گذره
دوران گيجي و سرگيجه گيت گذشت
محكم بشين دلم اين دور آخره ..
پ.ن : این ترانه یکی از آهنگای آلبوم جدید محسن چاووشی عزیز به اسم "ژاکت" هست.

بوسه فقط زمانی برایم معنی پیدا میکند که تو مرا میبوسی ، آه زندگی چه زیباست .
دنیا فقط زمانی دلپذیر میشود که میدانم تو در آن زیست میکنی ، آه زندگی چه زیباست .
نگاهم زمانی دلپذیر میشود که به دریای شور انگیز چشمان تو مینگرم ، آه زندگی چه زیباست .
و واژه ها زمانی خوش آهنگ میشوند که از دهان تو خارج شوند و بگویی دوستت دارم ..
" آه زندگی چه زیباست "

|
دل فدای او شد و جان نیز هم | ||
|
این که میگویند آن خوشتر ز حسن |
یار ما این دارد و آن نیز هم | |
|
یاد باد آن کو به قصد خون ما |
عهد را بشکست و پیمان نیز هم | |
|
دوستان در پرده میگویم سخن |
گفته خواهد شد به دستان نیز هم | |
|
چون سر آمد دولت شبهای وصل |
بگذرد ایام هجران نیز هم | |
|
هر دو عالم یک فروغ روی اوست |
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم | |
|
اعتمادی نیست بر کار جهان |
بلکه بر گردون گردان نیز هم | |
|
عاشق از قاضی نترسد می بیار |
بلکه از یرغوی دیوان نیز هم | |
|
محتسب داند که حافظ عاشق است |
و آصف ملک سلیمان نیز هم |
منم سرگشته حیرانت ای دوست
کنم یکباره جان قربانت ای دوست
ولی نا سازه شوق وصل کویت.
زهر سر بر سر پیمانت ای دوست
دلی دارم در آتش خانه کرده
میان شعله ها کاشانه کرده
دلی دارم که از شوق وصالت
وجودم را زغم ویرانه کرده
من آن آواره بشکسته حالم
زهجرانت بتا رو به زوالم
منم آن مرغ سرگردان و تنها
پریشان گشته شد یکباره حالم
زهر سر بر سر سجاده کردم
دعایی بر آن دلداده کردم
زحسرت ساغر چشمان ای دوست
نماند یکسره از باده کردم
دلا تا کی اسیر یاد یاری؟
زهجر یار تا کی داغ داری؟
بگو تا کی زشوق روی لیلی
تو مجنون پریشان روزگاری؟
پریشانم، پریشان روزگارم
من آن سرگشته ی هجر نگارم
کنون عمریست با امید وصلت
درون سینه آسایش ندارم
زهجرت روز و شب فریاد دارم
زبیدادت دلی ناشاد دارم
درون کوهسار سینه خود
هزاران کشته چون فرهاد دارم
چرا ای نازنینم بی وفایی؟
دمادم با دل من در جفایی
چرا آشفته کردی روزگارم
عزیزم دارد این دل هم خدایی ...
پیشنهاد : اگه آهنگ(ترانه) این شعرو تا حالا نشنیدین حتما گوش بدینش. من و که خیلی تحت تاثیر قرارداد ![]()

اما من دلم به حال آن ستاره ای میسوزد که
تنهای تنهاست و در زمین کس را ندارد و بهانه ای برای چشمک زدن..!

آمدي از راه دوري تنگ زيباي بلوري
آمدي ديدي دلم را خسته در کنج صبوري
وقت تاريکاي جاده با تو يک فانوس آمد
تشنه بودم قطره اي را با تو اقيانوس آمد
قصد دل کندن ندارم از تو اي دل کنده از خود
از تو اي برده دلم را تا شب خوب تولد
اي هميشه جاودانه در ميان لحظه هايم
غصه معنايي ندارد تا تو مي خندي برايم
پيش تو از ياد بردم روزهاي سختي ام را
عشق مديون تو هستم لحظه خوشبختي ام را
روحش شاد...
میخوام حس تو بعد خوندن این شعر بنویسی.![]()
پس برو ادامه ی مطلب

بیا و مثل کسی شو که یه شب قصد سفر کرد
دید یارش داره میمیره موندشو صرف نظر کرد
مثل اون شوکه تا سپیده منتظر به عشق یاره
وقتی که هیشکی نداره باز میگه خدارو داره

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم*
. یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم![]()
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحب نظرم
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانی است به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم![]()
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیارزید که بی سیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سیم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم![]()
تا به در و دیوارش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم
تو از آن دگری رو مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت![]()
شهریارا چکنم لعلم و والا گهرم...

آيا ميدانستيد که اعصابي كه در بدن شما وجود دارد به اندازه فاصله زمين تا ماه است!!
آیا ميدانيد شانس شبيه بودن دو اثر انگشت يک به 64 ميليارد است!!
برابر مردمي كه امروزه بر سطح زمين زندگي ميكنند در زير خاك مدفون شده اند!!
يک انسان ۸ ثانيه بعد از قطع گردن به هوش ميماند!!
خدایا...
اولش فکر نمیکردم که دلم رو برده باشه
یا دلم گول چشای روشنش رو خورده باشه
اما نه گذشت و دیدم دل من دیوونه تر شد
به تو گفتمو دلت از قصه من با خبر شد
آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن
رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن
میدونم دوسم نداری مثل روزای گذشته
من خودم خوندم تو چشمات یه کسی اینو نوشته
میدونم فرقی نداره واست عاشق بودن من
می دونم واست یکی شد بودن و نبودن منم
اما روح من یه دریاست پره از موج و تلاطم
ساحلش تویی و موجاش خنجرای حرف مردم
آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن
رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن
میدونم دوسم نداری مثل روزای گذشته
من خودم خوندم تو چشمات یه کسی اینو نوشته
میدونم فرقی نداره واست عاشق بودن من
می دونم واست یکی شد بودن و نبودن منم
اما روح من یه دریاست پره از موج و تلاطم
ساحلش تویی و موجاش خنجرای حرف مردم
آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن
رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن